![]() |
![]() |
|
|
سلام . خوب هستيد؟ ببخشيد که توي اين دو روز هيچي ننوشتم . دليلشم اين بود که درگيره کارنامه گرفتن بودم. الان براتون تعريف مي کنم که چه اوضاعي بود . ديروز يعني روز ۲۸ خرداد قرار بود که مدرسه کارنامه هاي ما رو بده . صبح کلي خواهرمو صدا کردم ،گفتم تو هميشه بيداري چرا الان خوابيدي؟ گفت چرا اين قدر منو صدا ميکني صبح کله سحر؟ گفتم کله سحر چيه؟بلند شو بريم کارنامه بگيريم .گفت باشه . ولي بازم خوابيد ! گفت روز اوله کارنامتونو نميدن !! من رفتم به بابا گفتم بابام گفت باشه تا قبل از ظهر ميريم . وقتي ساعت نزديکه يازده شد گفت کار دارم ! نميشه بريم . به داداشت بگو . با هم بريد کارنامتو بگيرين . خلاصه تا رفتيم دمه مدرسه زنگ زدم گفتم ببخشيد اومدم کارنامه بگيرم . گفتن کارنامه ها حاضر نيست . فردا بياين !! گفتم خودتون گفتين حتما ۲۸ بيايين آمادست . حالا ميگين آماده نيست . ديگه منم با عصبانيت و گريه کنان رفتم خونه پريدم بغله خواهرم . امروز که شد . بازم مثه ديروز هر چي صداش کردم بيدار نشد ! آخرش گفت مگه نگفتن فردا بيايين بگيرين ! خوب فردا ديگه !! فردا يعني فردا ! يعني امروز نه ! به نظر شما من بالاخره فردا کارنامه ميگيرم ؟ اين نوشته رو خودم تنهايي نوشتم ولي بلد نيستم هنوز كه عكس بذارم خدا نگهدار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:43 توسط زُمبه باقال |
|
|
سلام به همه وبلاگ نویسای عزیز و اونایی که اومدن تا وبلاگه منو بخونن. من ۱۲ سالمه و کلاس اول راهنماییمو تموم کردم . کوچکترین عضوه یه خونواده پنج نفریم . یه خواهر مهربون دارم که از همه بیشتر دوسش دارم. همیشه منو به اسمهای مختلفی صدا میکنه به جز اسمه خودم راستي من نويسندگي رو خيلي دوس دارم و هميشه كتاباي زيادي ميخونم . خواهرم هميشه بهم ميگفت چرا خودت يه داستان نمي نويسي ؟ و من بالاخره چند تا داستان نوشتم .خودم به نظرم خيلي داستانهاي قشنگي نبود ولي خواهرم ميگه خيلي خوب مينويسم و بايد بيشتر بنويسم تا يه نويسنده خوب و ماهر بشم . امروز به اين فكر افتادم كه يه وبلاگ درست كنم . رفتم به خواهرم گفتم و اونم گفت : چه قدر خوب
گفت پس فكر كن ببين ميخواي چه اسمي بذاري براي وبلاگت . با هم فكر كرديم ! فكر كرديم ! فكر كرديم تامن اين اسمو انتخاب كردم و گذاشتم كيشميش طلا !به خاطر اينكه اول حرفام بهتون گفتم كه خواهرم منو به اسماي خنده دار و مختلفي صدا ميكنه من توی نوشته هام غلط املایی زیاد دارم هنوز خيلي طول ميكشه تا كار كردنه با وبلاگمو خودم ياد بگيرم . تا اون موقع خواهرم هم بهم كمك ميكنه . من پس فردا باید برم مدرسه تا صبح کارناممو بگیرم . دعا کنین که معدلم خوب بشه . دیگه خیلی حرف زدم . تا نوشته بعدی خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 18:9 توسط زُمبه باقال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
خواهر مخ تشه خودم اخترک ثاقب هياهو آماتيس |
|
RSS
|