تبليغاتX
..:: كيشميش طلا ::.. - نانی ،خرگوش بازیگوش

سلام من باز امدم  بايه مطلب جديد داستان ..خوب ديگه شروع مي کنم  :

يکي بود يکي نبود. توي يک جنگل سرسبز زيبا حيوانات زيادي زندگي مي کردند .

در يکي از اين خانواده ها یه بچه خرگوش بازیگوش زندگی میکرد که اسمش "نانی" بود.یه روز که داشت با دوستاش بازی میکرد توپشون به پنجره ی آقا موشه خورد.موشه عصبانی شد وسر نانی و دوستاش فریاد کشیدو گفت"حواستون کجاس؟....نانی تو باید خصارت منو بدی!" نانی ماجرا رو به خانواده اش نگفت اما چون مضطرب بود مادرش به او مشکوک شد و پرسید"چیزی شده پسرم؟".

 نانی جواب داد ".............نننننننننننننننننننننه.... !!!"

بعد از چند روز آقاموشه رفت خونه ی خرگوشه وبا عصبانیت خصارتش رو از خانم خرگوشه خواست.و خرگوش که از همه جا بی خبر بود سوال کرد "چی شده؟"

موشه گفت"چی میخواستی بشه ؟پسرت شیشه مو شکونده!!"

خانم خرگوشه با شنیدن ماجرا شرمنده شد و خرگوش کوچولو رو وادار کرد تا بره عذرخواهی!

اقا موشه عذر خواهی نانی رو می پذیره و بهش میگه"نانی !تو باید یاد بگیری که عذرخواهی خالی فایده ای نداره وباید قول بدی که این کار رو دوباره تکرار نکنی!!"

نانی هم درس عبرت خوبی گرفت .

قصه ی ما به سر رسید اما نمیدونم کلاغه چی شد!!!

*حال کردین که هیچ جای این قصه"موشه نپرید تو سوراخ که خرگوشه بگه آآآآآآآآخ"

امیدوارم که از قصه ی من خوشتون اومده باشه!

تاپست بعدی خداحافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 19:37  توسط زُمبه باقال |